می دید شکست محض را چند سِری!دیواری را مقابل بولدوزری!
تکثیر نشد، به زندگی پایان دادآغاز حیات: اوّلین باکتری
(مهدی موسوی)
در پایان سه سالگی این وبلاگ اینم عمرش تموم شده. می خوام برم و واس مدتی فعالیت وبلاگی نداشته باشم. دلیل خاصی هم نداره همونطوری که هیچ چیز تو زندگیم دلیل خاصی نداره! اصلا زندگیم دلیل خاصی نداره... زنده بودنم...
- وضعم خراب شده. هیچ پولی ته جیبم نیست. تصمیم گرفتم لولیتا را بفروشم نمیدانم به کی؟ مهم نیست قدرش را بداند یا نه فقط خوپ پول بدهد.
- صبح از خواب پا شدم توی آینه پنجمین موی سفید در اومده رو کندم... یک زخم گوشه ی صورتم بود اون رو هم کندم... خون اومد...
- هیچ کس در این شهر دیده نمیشود شاید بهتر است وقتی که بیرون میروم یک فانوس با خودم ببرم شاید دیده شدم... نه، ولش کن... یک عصای سفید میبرم راه خودم را گم نکنم...
- یک دفتر جدید گرفتم با یک خودکار... میخوام از پانی بنویسم... سخته ولی شاید... نظر تو چیه؟؟
- یک گل دیگر برایت خریدم، توی گلدان خشکش زد... شاید از نیامدن تو شوکه شده... شاید هم از زیاد آمدن من... اصلا شاید............................ بیخیال، بهتره که دیگه برم
یکی از دوستا این بیت رو چند وقتا پیش شیر کرده بوده رو فیسبوک. شما هم بخونید...
دست تنها ادعای کوه کندن کرده است / من که میدانم کمی فرهاد شیرین میزند
پ.ن: نگران گم شدن من نباشید، راه های ارتباط زیاده. همون گوشه وبلاگ هست یکیش. متاسفانه تکنولوژی قرن 21 منو از رسیدن به تنهایی جدا کرده
بدرود
کاش میشد از همه ی رفتن ها یک واژه را حذف کرد... نمیدانم کدام واژه... ولی یک چیزی مثل خش خش برگ های پاییزی... شاید همین آخرین واژه ای باشد که باید حذفش کرد... نمیدانم... شاید همینطور است که همه میگویند... خش خش برگ های پاییزی زیر کتونی های اسپرت تو...
پ.ن:
همه ی راه ها بهانه ای بیش نیست
هیچ کدام به تو نمیرسند
سال ها پیش
تو
راه را به دره ها فروختی
هموارها را نخواستی
رفتی
عمیق
بی اضطراب
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم، برادر جان نمی دونی چه غمگینم...
نمی دونی نمی دونی برادر جان، گرفتار کدوم طلسم و نفرینم...
پای پنجره نشستم کوچه خاکستریه باز زیر بارون، من چه دلتنگتم امروز...
انگار از همون روزاست حال و هوام رنگ توئه، کوچه دلتنگ توئه...
رفتی دادا بی خداحافظ و ساده آخه چطور یاور همیشه مومن ما دروغ گفته؟ تو که حتا به دروغ مصلحتی هم اعتقاد نداشتی... اما چرا؟؟؟؟؟؟
۴ماهی از رفتنت میگذره، سفر سلامت. اما دوری تو واسه من عادت نشده هنوز! اصلا نمیتونم به این دوری عادت کنم. هیچ چیز بدون رو رنگ جدیدی نگرفته و همه چی داره رنگ میبازه. امشب اصلا قصد آپ نداشتم اما فیلم های نوروز پارسال رو داشتم نگاه میکردم. یادته ۱۰ نوروز ۸۹ رو؟؟؟ من... تو... متین... نازی... :
پهنه ی دل را به کجا میبری میروی و بار وفا میبری
سوختم از آتش این کهنه جان جان مرا کهنه چرا میبری
ساز غمم با تو چه راحت شکست صبر نما، ساز مرا میبری؟
بارون امروز رو دیدی؟ دوسش دارم هنوز چون تو رو یادم میاره. بهمن ۸۸ بود زیر بارون خواستی پیپ بکشی ولی نم گرفته بوده و روشن نمیشده، یادت میاد که؟ همینطور گیتار متین تموم سیم هاش فالش شده بودن. نازی پاش تو گل سر خورد و پاشنه ی کفشش شکست و هی می لنگید... منم که حسابی خیس شده بودم و یه هفته سرمای شدید داشتم. جالبترین قسمت اون روز پنچری چرخ ماشین متین بوده که مارو انداخت تو کلافگی. من و تو متین داشتیم چرخ رو عوض میکردیم نازی هم مثلا چتر داشت خیس نشیم که دیدیم یهو سر چترشو باد برد...
و و و و و و و و ...
همه ی این ها بهانه بود تا بگم پنج شنبه تولدته. مثل هر سال با همیم. من، متین، نازی ولی بدون تو...
.
.
.
.
.
دیگه نمیتونم ادامه بدم...
مدتی بود آپ نکردم. ولی حالا برگشتم و از همه به خاطر این وقفه شرمنده.
آری! من هنوز هم در کنج تنهایی خودم به تو فکر میکنم اما دیگر برایم تمام شده ای و این آسان نبود. وقتی روی آکورد، آرپژ میزنم و ادبیات قی شده ام را ونگ میزنم سایه ای نقش میبندد ولی دیگر روح ندارد. خلوت من دیگر تنها بوی خون میدهد و خون. حتا بوی تند الکل هم عفونت این خون را نمیشوید. هنوز هم به آسفالت سوراخ سر کوچه چشم میبندم و آخی از روی لذت میگویم ولی تمام هارمونی های آن روز ها برایم فالش شده است.
می گویند دومینوی دیکتاتورها رو به ریزش است ولی من هنوز هم چشمم به آغای خودمان است که کی رخت برخواهد بست تا از استنشاق این هوای متعفن آسوده گردیم.
نمیشود! نه دیگر نمیشود چشم به این بستر بی بکارت دوخت او دیگر آبستن کودکی شده است که خواب شب از من ربوده ولی هنوز هم من فرمان به قتل تمام کودکان نوزاده نداده ام.
سنباده میکشم! بر آینه ی گذشته ام سنباده میکشم، تیغه میزنم ولی هنوز هم لکه هایی از هنوز مانده است.
لولیتا را به فراموشی سپرده ام. از گور خویش برخواسته ام. هم بستری با مادلن را پایان بخشیدم. ولی هنوز هم مایع لزجی درونم موج میزند و مرا به فواره های آتشین تهدید میکند.
از خدا باکی ندارم چراکه رولش را بازی کرده ام. خودم، به تنهایی. چندان هم لذت بخش نیست ولی هنوز هم به من سواره است. می خواهم رامش کنم شاید پایین آمد و از ما خیال برداشت.
اتاق شش متری ام برایم حس غربت آشنایی دارد. هنوز هم نمیدانم کی، کجا تجربه اش را لیسیده ام. عشق من نسبت به تو متراژ نداشت ولی تو هنوز هم معشوقت همان ۲۳ سانتی متری در راستای افق جغرافیای بدن من است.
پ.ن: از این زنگار «هنوز هم...» ها خسته ام. اگر اسیدی برای سوزاندنش میدانی بگو، در این روزها که اسید بازی آزاد است.
چه فایده گله از روزگاری که بر ما روز ندارد
و تنها گاری اش بر ما بسته شده
که همچون خری بکشیمش بدوش
با سوارش
آری! سوار این گاری کیست جز او،
هو،
ساده بگویم
خدایی که از سواری ما بالانشین شده است.
و چه سود گله از مردمی که مرد از آنها تعلیق گشته.
«م»!
تو این را چه معنا میکنی؟
آه! من گله از خودم دارم
خودی که در رخوت فرو خفته ام
...
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخهای شسته، باران خورده، پاک
آسمان ِ آبی و ابر ِ سفید
برگهای سبز ِ بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
سلام به همه ی دوستای عزیزم که اومدین و دیدین این پستم رو. سال دوباره نو شده و روزگار کهنه. و ما؟ چه کردیم و چه خواهیم کرد؟ باید نو شویم و یا کهنه؟ سالهای سختی رو بویژه این اواخر پشت سر گذاشتیم ولی امیدوارم ۹۰ پایانی بر رنج و غم ایران و ایرانی باشه.
و همیشه با هم مهربان باشیم و یار. یاریتان یارایتان خواهد شد. امروز تو به من و فردا من به تو. مرز من و تو را بشکن. امروز و فردا : ما.
اگه نمیتونین خدای عالم رو بشناسین، بیاین خدای خودتون رو بشناسین. هر دو یکی هستن اما وقتی تو اونو خدای خودت میدونی راحت تر میشناسیش. نوروز سالگرد تولد جهانه و بهترین فرصت برای هر شروعی.
تنها همین سه هدف ما را بس: پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک
ما را در نطفه خفه میخواهند کنند اما ما سالهاست که زاده شدیم و به بار نشستیم شاید نطفه های ما دارد شکل میگیرد اما بکوشیم تا جنینی ناقص را آبستن نشویم. بادا که ایرانمان را به ایرانی برسمانیم.
سال نو خجسته باد
من باهارم تو زمين
من زمين تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه
ميون جنگلا تاقم مي كنه ( شاملو )
همه شب در انتظار تو به سر مي برم و از تاريك ترين اعماق اقيانوس جان آه دم مي زنم. آنجا كه جانداراني جز ماهيان عشقت پرسه نمي زنند؛ ماهياني كه جلبك هاي صبر و قرارم را تغذيه مي كنند. هر لحظه ي بدون تو كه زمين مشرق تا مغربش را به رخ خورشيد مي كشد براي من چون گذر ساليست.
طنين زيباي كلامت را كي بر شنوگاهم ارزاني خواهي داشت؟ گرماي نگاهت، هرم نفس هايت و داغ لبانت خلوت يخ زده ام را ذوب خواهند نمود. تو آيه ي عشقي؛ تو خود همه عشقي؛... نه!... نه!... چه مي گويم؟!... عشق آيه ي توست؛ عشق خود همه توست.
افسوس! كسي كه تو به دركش ننشسته باشي هرگز دركي از اين عشق نخواهد داشت. و افسوس كه من نتوانم ترا گفت كه نه در بند بياني و نتوانم ترا نوشت كه نه در بند كلامي و نتوانم ترا كشيد كه نه در بند تصويري. فراتر از آني كه در بند هنر باشي.
""" تو آيه ي زندگاني من هستي و زندگاني من همه آيه ي توست """
روزها میگذرند و من تنها آنها را با نگاهی سرد میزبانی میکنم. دیده بر افق جاده دوخته و صفحات این دفتر برگ برگ انتظار را ورق میزنم شاید در صفحه ای تو باشی. تو هستی، تو می آیی. من که تشنه به دشنه های تو ام حتا دشنه ای از تو.
زندگی من جز صفحه ای سفید نیست که قلم سرنوشتم به دستان تو میرقصد. تو نشانه ای برای من هستی و معنی این نشانه را تنها ما میدانیم. من از تو؛ و تو از من.
عشقت همچون باکره ای رقاصه ی هندو در معبد تن من می رقصد. ای بودای معبد ِ این تن ِ آهستانی، سجده های مرا بپذیر که پرستشم جز برای تو نبوده. خلوصم از زلالی سرشک خونینم بانگ برمیدهد.
به یاد آن شب هایی که خیالت در تنهایی هایم هم بستر و هم آغوشم بود و نطفه ی غم در او بسته شد. من پدر غم شدم. حال تو با لبخندی دوباره به روی من این طفل نازاده را سقط کردی.
تو ای یگانه ترین بهانه ی من برای تداوم زیست در این دنیای پر از نیرنگ. تو ای بانوی مشکین من. تو ای ...
همه راز من، همه ...
کلامم برنمی آید و تنها برایم تو هستی که مانایی...
نمی خوام زیاد حرف بزنم آخه زیاد وقت ندارم و الانم دارم از تو دانشگاه آپ میکنم. امروز من یه سال دیگه از این زندگی رو کاملا پشت سر میذارم و یه سال بزرگتر میشم. تولد منه. دیروز بهترین هدیه ی تولدم رو از بهترین کسم گرفتم. هدیه ای که تاحالا این چنین هدیه ای باارزش نگرفته بودم. همین واسه من بسه تا به زندگی امید داشته باشم. همین تبریک دوستای معدودم واسم بسه. همین تبریک خواهر و بابا و مامان واسم بسه.
آخه مُردَم بسکه زانو غم بغل زدم و کز کردم گوشه تنهایی خودم زیر تنپوش عقاید و افکارم. کتاب ایرج میرزا رو به تازگیا بالاخره پیدا کردم آخه تصمیم گرفتم یه خردم شعرای طنز بخونم چرا خنده از یادم نره. تا آخر عمرم که تنها نمیمونم. میدونم هرطور شده بهش میرسم. پس به اون باید خنده هدیه بدم نه غم و غصه. مگه غیر اینه؟
زیاد واس حرف زدن وقت ندارم، اما حرفای زیادی واس زدن دارم. ولی خوب باید دیگه برم. خودم خیلی شرمنده ی دوستامم که این آپم اینقدر سبک نوشته شده دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشین. گفتم که این روزا اصلا نمیتونم چیزی بنویسم. خودم هم نمیدونم چرا. دست رو کاغذ میذارم کاغذ میخواد فرار کنه از دستم. قلم هم باید نازش رو کشید تا به خودش یه تکونی بده. آخرش هم از این نوشته های زوری چرند خوشم نمیاد و پاره شون میکنم یا میندازم شون توش آتیش تا خاکستر بشن و توی عمق خاک و باد نفوذ کنن. شاید نوشته هام تو روح زمین موندگار شدن.
و در آخر:
***HAPPY BIRTH DAY TO ME***
سامان زیر سایه ی درختی دور از مزرعه نشسته بود و دورادور مزرعه را می پایید و در عین حال نی می نواخت. آهنگ غمگینی از نی او بیرون می آمد. دل او معلوم بود که سوز دارد. كارل سگ سفيد و پشمالوي پا كوتاه سامان همانطور آرام كنار او دراز كشيده بود و به ناي ني گوش ميداد. هوا نزديك غروب بود و خورشيد بر فضا گرد طلايي رنگي مي پاشيد. زن ها و مردها در مزرعه مشغول كار بودند. باد خنكي مي وزيد. همه چيز براي يك روز شاد براي سامان آماده بود اما او همچنان غمگين نوا در ني مي نواخت و كارل هم كنار او آرام گرفته بود. اين حس سامان تقصير خودش نبود؛ عاشق شده بود. از وقتي با آن دختر زير سايه ي همين درخت چشم در چشم شده بود اين احساس را پيدا كرد. اولين باري بود كه آن دختر را در ده ديده بود و به گمان خودش او از آشنايان يكي از اهالي همين ده بايد بوده باشد كه به مسافرت آمده.
از آن نگاه 7 روز مي گذرد و سامان هر روز از صبح زود تا ديرگاه شب زير همين درخت مي نشيند ولي اثري از آن دختر ديگر نيست. از بس كه چشم به راه دوخته گريه كرد، زير چشم هايش كبود شده بودند. ميل به غذا نداشت. شب كه ديروقت به خانه مي رفت بدون هيچ حرفي يا عكس العملي وارد اتاقش ميشد. تا صبح يك لحظه خوابش نمي برد. سرش را از پنجره بيرون مي آورد و نسيم خنك شبانگاهي صورتش را نوازش مي كرد. در بيست سال عمرش غير از اين هفت شب سابقه نداشته كه شب ها خوابش نبرد. پسري شاد و سرزنده بود. نگاهي اين چنين تا بحال به هيچ دختري نداشت. نگاهش به هر دختري جز يك نگاه غريبه يا هم روستايي و فاميل نبود. هيچ وقت فكر نمي كرد روزي او هم عاشق بشود. عادت اينكه هر غروب بعد مزرعه به كنار آبگير برود و ماهيگيري كند را در اين روزها ترك كرده بود. رفتارش كاملا تغيير كرده بود. با پسرهاي هم سن و سالش به گشت و گذار نمي رفت. از درختي بالا نمي رفت و ميوه نمي چيد. حتا اگر ميوه خودش زير پايش مي افتاد براي برداشتنش خم نمي شد. كسي را براي درد دل كردن جز كارل نداشت. خانواده اش كه به رفتار عجيب او مشكوك شده بودند رفت و آمدهايش را مي پاييدند. مادرش فهميده بود كه او بايد چه حسي داشته باشد اما حرفي در اين رابطه به ميان نمي آورد. پدرش هم تا حدي شك به اين داستان برده بود.
تقريبا چيزي تا ديوانه شدن سامان نمانده بود. از همه چيز بيزار شده بود و تنها به آن دختر غريبه فكر مي كرد.
صبح زود كارل و ني اش را برداشت و به سمت مزرعه به راه افتاد. سرش پايين بود و مي نواخت و اشك مي ريخت. كارل هم به دنبال او مي دويد. انگار كارل درد او را درك مي كرد. شايد كارل هم عاشق يك جفت كاده شدن را تجربه كرده بود و فقط زبان گفتن نداشت. همين طور پيش مي رفت كه به رودخانه رسيد. بالاي پل ايستاد و به آبي كه با شدت بالا جريان داشت با دقت تمام نگاه كرد. ني را لاي نوار پارچه اي كه دور كمرش پيچيده بود گذاشت و ناگهان خود را در آب رها كرد. موج رود خيلي سريع او را با خود مي برد. كارل از كنار رود پارس كنان او را تعقيب مي كرد. حدود دويست متري كه با آب پيش رفت از دور طنابي را ديد كه از بالاي پل آويزان شده است. ناخودآگاه وقتي به پل نزديك شد طناب را محكم در چنگ گرفت. كارل هم همان كنار ايستاد و همچنان پارس مي كرد. سامان هم خودش را به سختي بالا كشيد. وقتي به بالاي پل رسيد اول نفس نفس مي زد و چشمانش خوب نمي ديدند. بعد از چند لحظه كه چشمانش باز شد، باور كردني نبود؛ او همان دختر بود. آري! اويي كه طناب را براي نجات سامان به پايين فرستاده بود همان دختر بود. وقتي سامان متوجه شد آن دختر ديگر كم كم داشت دور مي شد. سامان نفس زنان به دنبال او افتاد. هرچه صدايش مي زد آن دختر حتا بر هم نمي گشت تا نگاه كند. تا جايي كه دختر پشت درختان انتهاي مزرعه محو شد. سامان تا غروب هرچه دنبالش گشت ديگر پيدايش نكرد.
شب شد و هوا كاملا تاريك بود. سامان نمي دانست الآن دقيقا كجاي دهكده قرار دارد و از كدام طرف راه به خانه شان مي يابد. سرگردان در جاده از بغل همان رود به راه افتاد تا به خانه شان برسد. اما تا جايي كه رفت ديد رود دو راهي دارد. نمي دانست كدام طرف بايد برود. صداي گرگ ها از پشت مزرعه شنيده مي شد. از سر ناچاري همراه كارل به طويله ي يكي از خانه هاي همان اطراف رفت تا شب را همانجا بماند و صبح در روشنايي راه خانه شان را پيدا كند. لباس و بدن او كاملا از آب سرد خيس بود. با هر نسيمي كه مي وزيد او به خودش مي لرزيد. تا صبح حسابي سرما خورد.
در روشنايي صبح راه خانه شان را به آساني يافت اما قبل از اينكه به خانه برود دوباره به ميان درختان پشت مزرعه رفت تا دنبال آن دختر بگردد اما چيزي جز گل بوته ها و گياهان و درختان ديده و صدايي جز صداي غوكان و حيوانات و پرندگان شنيده نمي شد. سامان واقعا تعجب زده بود؛ چطور ممكن است؟ با چشمان خودش ديده بود كه او ميان درخت ها رفت. آيا او يك روح بود؟ يا يك پري دريايي كه در مرداب زندگي مي كند؟ هيچ اثري از يك انسان آنجا ديده نمي شد.
سامان شب را دوباره به خانه برگشت. به سوالات درباره ي شب قبل هيچ پاسخي نداشت كه بدهد فقط گفت كه گمشده بود و تا صبح را در يك طويله خوابيده است. اندك غذايي خورد و به اتاقش رفت. به شدت سردش بود اما پنجره را نمي بست. خودش را در پتو پيچيده بود. سرش را از پنجره باز هم بيرون برد و صورتش را به نوازش نسيم بامداد سپرد. آن شب آسمان پر ستاره تر از هميشه به چشم سامان مي آمد. ماه كامل بود و يك مشت ستاره او را احاطه كرده بودند. آن شب در نسيم صدايي خفته بود. صداي ني سامان بود كه به گوش ميرسيد. سامان به حياط همانطور كه دورش پتو پيچيده بود آمد. زير درخت بيد رفت و به زلف پريشان آن خيره شد.
صبح باز هم به همراه كارل به طرف همان درخت كنار مزرعه به راه افتاد. زير سايه ي درخت نشست و شروع به نواختن ني كرد. كارل هم همان كنار دراز كشيده بود. ني مي نواخت اما دلش آرام نداشت. بلند شد، به فضاي مزرعه نگاهي انداخت، بي اختيار دوباره به سمت درختان پشت مزرعه به راه افتاد كه شايد آن دختر را ببيند. تمام مرداب را گشت. تمام بوته هاي نيلوفر را زير و رو كرد. پشت هر درختي رفت اما هيچ كجا اثري از زيستن آدميزاد نبود. ساعت ها از ظهر مي گذشت. سامان تنها غذايي كه خورد همان تكه ناني بود كه از صبح از خانه همراهش بود. بيشتر فضا را سايه درختان پر كرده بودند و از بينابين برگ ها نور طلايي آفتاب غروب مشخص بود. در همين هنگام چشم هايش را به آسمان دوخت كه ناگهان چشمش به يك خانه ي كوچك چوبي كه بالاي يك درخت ساخته شده بود افتاد. باز هم راه خانه را گم كرده و به شدت گرسنه اش شده بود. چاره اي نداشت جز اينكه در آن خانه ي چوبي بالاي درخت برود. كارل را به دوش گرفت و شروع به بالا رفتن از درخت كرد. خانه اي كوچك با يك پنجره به سمت مغرب. مقداري نان گوشه ي اتاق بالاي يك كمد چوبي بود. خودش را با آنها سير كرد.
به نظشر اين خانه براي تفرج يكي از روستاييان بايد يوده كه اين روزها در هنگام كار مزرعه خالي است. روي تخت نشست و به ديوار چوبي تكيه زد و شروع به نواختن ني كرد كه صدايي از پايين شنيده شد. كسي از درخت بالا مي آمد. سامان ترسان عقب رفت و به ديوار چسبيد. چند لحظه بعد در باز شد. او همان دختر بود كه با ديدن سامان لبخندي مليح بر لبانش نشست.
پايان
ا.متین